نازلی

تخته های همه کلاسها را می‌آورم، مخم را تخته می‌کنم و هنوز چند تخته کم دارم

نازلی

تخته های همه کلاسها را می‌آورم، مخم را تخته می‌کنم و هنوز چند تخته کم دارم

نازلی

نام وبلاگ برگرفته از شعر احمد شاملو با همین نام می باشد.
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت...

دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

نازی من

سه شنبه, ۲۵ دی ۱۳۸۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ

... وقتی رسیدم نزدیک خونشون یه خورده ترسیدم و به قول جوونای امروزی تو دلم خالی شد آخه تک و تنها بودم‌ و خیلی جرأت و جسارت لازمه که یکی تنهایی بخواد اینکارو انجام بده، یه یکساعتی اون اطراف پرسه زدم آخرش دلمو زدم به دریا و رفتم جلو تا زنگ خونشونو بزنم اما ... خب حالا کدوم وری برم؟ برم به سمت اول داستان یا آخرش؟ نه بازم خراب کردم، اصلاً همیشه این نو آوریهای من کار دستم میده، آخه یکی نیست بگه چلمنگ خب عین بچه آدم یا داستانو از سرش شروع کن یا از تهش تا الآن مثل چیز تو گل گیر نکنی. اصلاً ولش کن این نو آوریا به من نیومده، بهتره از اول داستانو تعریف کنم:

ماجرا بر میگرده به یه چیزی حدود 20-21 سال پیش، اون موقعی که من حدود 6-7 سال داشتم و هنوز مدرسه نمی‌رفتم، و این درست همون موقعیه که من برای بار اول عاشق شدم، البته اینم اضافه کنم که من اون موقع نمی‌دونستم عاشق شدم یعنی اصلاً نمی‌دونستم عاشقی چیه، بعدها فهمیدم که عاشق شده بودم ، اون موقع فقط می‌دونستم که نازی‌رو از بستنی‌هم بیشتر دوست دارم و این برام خیلی عجیب بود، آخ یادم رفت بگم که نازی دختر همسایه‌مون بود همونی که من عاشقش شده بودم. اوائل فکر می‌کردم که نازی‌رو فقط از بستنی بیشتر دوست دارم، اما چند هفته که گذشت دیدم نه، ماجرا خیلی عمیق تر از این حرفاست چنان وابسته نازی شده بودم که حاضر نبودم یه لحظه با اون بودن رو با تمام شعبه‌های اکبر مشتی هم عوض کنم! البته بابت این موضوع باید بهم حق بدین آخه این حس یه بچه 7 ساله است، شاید اگه بزرگتر بودم یه فکر دیگه می‌کردم. به هرحال اوضاع عجیبی بود، یه بار که نازی اینا رفته بودن مسافرت و چند روز نبودن من از شدت ناراحتی مریض شدم و اگه به کسی نگین یکی دو بارم جامو خیس کردم، اما تا نازی اینا برگشتن به طرز معجزه آسایی خوب شدم"اینو مامانم می‌گفت". هرچی سعی کردم یه جوری به نازی بفهمونم که دوسش دارم نشد که نشد،روم نمی‌شد مستقیم بهش بگم، مدرسه‌هم که نرفته بودم تا واسش نامه بنویسم، چند تا نقاشی هم براش کشیدم تا شاید اونجوری حالیش بشه که نشد، هرچی هم که آویزونش می‌شدم و خودمو بهش می‌مالیدمو می‌بوسیدمش بازم فایده نداشت. آخرش تصمیم گرفتم از یکی کمک بگیرم، واسه همینم رفتم سراغ مریم دختر عموم که دو سالی از من بزرگتر بود و می‌خواست بره کلاس سوم، یه کاغذ سفید بهش دادم و گفتم روش بنویسه: سلام، من تو رو خیلی دوست دارم، شبا از دوریت خوابم نمی‌ره، حاضرم همه بستنیهای دنیارو بدم تا تورو داشته باشم. از طرف مهبد. نامه‌رو تا کردم و گذاشتم توی یه پاکت و بعدش رفتم یه شاخه گل محمدی از تو باغچه کندم و پرپرش کردم و ریختم توی پاکت"اینو توی یه فیلم دیده بودم". تصمیم گرفتم فرداش اون پاکت رو بدم به نازی اما اون مریم دهن لق رفته بود و همه چیزو به مامانم گفته بود"از اون موقع فهمیدم که دخترا اصلاً قابل اعتماد نیستن". شب موقع شام مامانم که قبلاً یواشکی نامه‌رو برداشته بود اونو جلوی همه در آورد و خوند، همه حسابی خندیدن منم که عصبانی شده بودم رفتم به سمت مریم تا موهاشو بکشم که مامان نذاشت، واسه همینم زدم زیر گریه و گفتم: حالا که اینطور شد من نازی‌رو می‌خوام و باید برام برین خواستگاری، با گفتن این حرف دوباره همه زدن زیر خنده طوری که نزدیک بود عمو از خنده نفسش بند بیاد و بمیره، از من اصرار بیشتر و از اونا خنده. هرکس یه تیکه‌ای می‌گفت، دایی رضا با خنده گفت راست میگه خب بچه، حماقت که کوچیک و بزرگ نمی‌شناسه، اینم دچار حماقت شده و می‌خواد زن بگیره. اون موقع‌ها فکر می‌کردم حماقت یه جور بیماریه مثل "شب ادراری" که بچه ها دچارش می‌شن اما دایی رضا گفت:" حماقت مثل یه غده از اول تو وجود ما هست و به تدریج که بزرگ می‌شیم اونم با ما بزرگ میشه" من اون موقع هیچی از صحبت‌هاش نفهمیدم اما الآن خوب می‌فهمم دایی چی می‌گفت. آخر شب که همه رفتن من دوباره گفتم که نازیو می‌خوامو باید برام بگیرینش، اینبار مامان خیلی جدی دو ساعت برام صغرا کبری چید که تو هنوز بچه‌ای و باید بزرگ بشی و بعدشم نازی بدرد تو نمی‌خوره و از اینجور حرفا اما من گوشم به این چیزا بدهکار نبود و می‌گفتم که بزرگ شدم و امسال تابستون که تموم بشه میرم کلاس اول و اگه نازی رو نگیرین قهر می‌کنم و غذا نمی‌خورم تا بمیرم، مامان که به قول امروزیا کم آورده بود از اتاق من رفت بیرون و درم محکم بهم کوبید یعنی که من خیلی عصبانیم، حالا نوبت بابا بود که دوساعت فک بزنه تا به اصطلاح خودش منو از خر شیطون بکشه پائین، منم واسه اینکه بابا بیخیال بشه خودمو زدم به خواب. می‌دونین چیه توی تاریخ هیچوقت این بزرگترا جوونارو درک نکردن انگار درک با سن آدما رابطه معکوس داره و هرچی آدما بزرگتر می‌شن درکشونم کمتر میشه! به هرحال من اونشب تا صبح خوابم نبرد و فکر کردم، آخرش تصمیم گرفتم در اولین فرصت خودم تنهایی برم خونه نازی اینا و ازش خواستگاری کنم. تا دو سه روز این فرصت نصیبم نشد، مامان انگار یه چیزایی بو برده بود و حواسش جمع من بود. خلاسه یه روز که مامان با دوستاش جمع شده بودن و حواسش به من نبود بهترین پیرهنم رو با شلوارک لی که تازه برام خریده بودن پوشیدم و یه پاپیون مخمل قرمز از اونایی که کش داشت و تازه مد شده بود زدم، موهامو با برس بابا شونه کردم و رفتم از تو باغچه چند تا گل قرمز چیدم و به سمت خونه نازی اینا راه افتادم، وقتی رسیدم نزدیک خونشون یه خورده ترسیدم و به قول جوونای امروزی تو دلم خالی شد آخه تک و تنها بودم‌ و خیلی جرأت و جسارت لازمه که یکی تنهایی بخواد اینکارو انجام بده، یه یکساعتی اون اطراف پرسه زدم آخرش دلمو زدم به دریا و رفتم جلو تا زنگ خونشونو بزنم اما دستم به زنگ نمی‌رسید، آخه از اونجا که خونه‌ها‌رو همیشه آدم بزرگا می‌سازن، همه چیزش‌رو مطابق با قد و اندازه خودشون درست می‌کنن و اصلاً شرایط بچه ها‌ رو در نظر نمی‌گیرن. کلی منتظر شدم تا یه نفر از کوچه بگذره و ازش بخوام برام زنگ بزنه اما انگار همه مرده بودن، آخرش دست به کار شدمو چندتا آجر آوردم و روی هم گذاشتمو رفتم بالاشون و زنگ زدم، مامان نازی پرسید کیه و تا دید منم درو باز کرد، رفتم تو خونه و منتظر شدم تا نازی بیاد اما بعد از چند لحظه مامانش اومد و منو بوسید و گلارو ازم گرفت و گفت: وای چه گلای قشنگی، واسه من آوردی؟ منم که روم نشد بگم نه گفتم آره و اونجا نشستم تا نازی بیاد اما بر خلاف انتظارم نیومد، آخرش طاقت نیاوردمو از مامانش پرسیدم نازی کجاست؟ اونم گفت دو شب پیش با پسر عموش نامزد کرده و الآنم با هم رفتن سینما، انگار دنیا رو سرم خراب شد...

وقتی به خودم اومدم تو خونه خودمون رو تختم بودم و دکتر بالای سرم بود. زیاد از اون موقع چیزی یادم نمیومد اما مامانم بعدها گفت که از عصبانیت کل خونه نازی اینا رو بهم ریخته بودم و آخر سر از حال رفته بودم. اون موقع ها خیلی دلم می‌خواست اون پسر عموی نامرد نازی‌رو پیدا کنم و حالشو بگیرم؛ آخه نازی من فقط 18 سال داشت و اون نباید بدون اجازه من باهاش نامزد می‌کرد، اما حیف که نشد ببینمش، یعنی راستشو بخواین چند هفته بعد دیدمش اما اون خیلی بزرگ بود و من جرأت نکردم چیزی بهش بگم، فقط با حسرت نگاهش کردم که داشت نازی منو می‌بوسید...

 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۶/۱۰/۲۵
مهبد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی